سيد محمد باقر برقعى
3706
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
يا در ميان سنگر پيكار زندگى ، * در گيرودار غرّش رگبار و بانگ تير ، آنجا كه قلبهاى پر از عشق و انتقام * از كار مىفتند ز تكتيرهاى كور ، چون گل به دست باد خزان پخش مىشود * وز لاشهء عساكر اشراف در نبرد چون لعلگون حرير زمين فرش مىشود * سيماى خونگرفتهء يك انتقام را پيروز ديد و مرد ؟ * * يا در ميان كوچهاى از فرط اضطرار چون سگ روى زباله ، بىنان دويد و مرد ؟ * * بايد چگونه مرد تا جاودانه زيست ؟ چون مرگ ناگزير بود عجز و لابه چيست ؟ * بايست شاد مرد ، بايست چون دليران مردانه جان سپرد . * در تيرگى صبح كه برقى در آسمان رخشنده نيست بايد برق گلوله را * با دستهاى باز در آغوش خود فشرد مشتى ز خون فشاند به رخسارهء سپهر * تا در افق جبين فلق لعلگون شود . . . من دوست دارم آن * مرگى كه زندگانى جاويد مىدهد بايد چگونه مرد تا جاودانه زيست ؟ * و عفريت مرگ را در پيشگاه زندگى پرغرور خويش * خوار و زبون نمود ؟